تبليغاتX
جایی دیگر
آدما موجودات جالبی هستن. خیلی سریع به شرایط جدید عادت می‌کنن و به همون سرعت شرایط قبلی رو فراموش. بر اساس همین موضوع، «خونه» رو هر جایی می‌شه تعریف کرد. می‌شه اصلاً شهر رو عوض کرد و بعد از چند ماه، شهر جدید رو خونه‌ی جدید دونست و یا حتّی خونه‌ی حیاط‌داری که از بچّگی اونجا زندگی کردی و همه‌ی خاطراتت رو شکل داده رها کنی و بری توی یه آپارتمان فسقلی و عادت کنی به شرایط جدید. اینا رو گفتم که بگم بعضی وقتا آدم مجبوره عادت‌هاش رو ترک کنه و یه زندگی جدید برای خودش دست و پا کنه. مخصوصن وقتی جایی باشی که صاحب‌خونه رسم مهمون‌نوازی رو درست و حسابی به جا نیاره. مثلن هر وقت که خونه نیستی بیاد توی اتاقت؛ همه‌ی کمدها رو چک کنه؛ دفتر خاطراتت رو بخونه و وای به حالت اگه چیزی در مورد صاحب‌خونه نوشته باشی، اون وقتِ که دفترتو گم و گور می‌کنه و بعد که می‌پرسی آخه چرا؟ یک کلام حرف نزنه و خم به ابرو نیاره و یا در بهترین حالت اگه بخواد برات دلیل بیاره بگه:«مجبورم...می‌مفهمی؟ مجبور!».

همیشه بلاگفا برای من مثل یه خونه بود. چون وبلاگ‌نویسی رو اینجا شروع کردم و همه‌ی خاطرات خوب و بدم اینجا شکل گرفت. حتّی زمانی که توی بلاگ‌اسکای می‌نوشتم، دوام نیاوردم و باز هم به بلاگفا برگشتم. حتّی بعد از جریان هشت ماه پیش(هشت مااااه!) که همه وبلاگ‌های بلاگفاشون رو حذف کردن و رفتن جاهای دیگه، من می‌گفتم نه، اینجا برای من مثل خونه می‌مونه. حتّی وقتی اوّلین وبلاگم رو حذف کرد تا یک روز ناراحت بودم و البته مثل همه‌ی ناراحتی‌های دیگه فراموش کردم. این‌ کار مثل این بود که وقتی بچّه‌ای بزرگ می‌شه و راه رفتن یاد می‌گیره، آلبوم عکس نوزادی‌ش رو آتیش بزنن.

حالا می‌خوام از اینجا برم؛ برای همیشه. دلیل رفتنم شاید تا هشت ماه پیش شخصی به حساب نمی‌اومد، امّا حالا و بعد از این همه اتفاق برای من شخصی شده. بلاگفا تک تک خاطره‌هام رو داره از بین می‌بره؛ با حذف وبلاگ‌هایی که هر روز می‌خونم و باهاشون زندگی می‌کنم. خارج از این محیط به اندازه‌ی کافی نبود آزادی بیان رو احساس می‌کنم. احتیاجی ندارم که اینجا، توی دنیای مجازی که می‌تونم خودم با دستای خودم بسازمش، اون احساسات رو تکرار کنم. ترجیح می‌دم از بلاگفا برم تا در حالی که من اینجا می‌نویسم، حذف وبلاگ‌های بقیه‌ی دوستام رو ببینم.

چه دوران خوبی بود وقتی مجبور بودم برای تمام بچه‌های مدرسه دلیل بیارم که من اون افسانه‌ی وبلاگ نویس نیستم(مسئول کامپیوتر مدرسه‌مون آدرس رو برای همه فرستاده بود و من تنها افسانه‌ی مدرسه بودم!) چه روزها و شب‌هایی که با نوشتن پست‌های وبلاگی با موضوع حقوق زنان اشک ریختم. سر همین وبلاگ بود که با یکی از دوستام رفتیم و با هر کسی که می‌شناختیم در مورد زنان مصاحبه کردیم؛ از کار و خانه‌داری و حقوق برابر. (وبلاگ گروهی و هماهنگ کردن چند نفر هم برای خودش سوژه‌ای بود.) چه روزهایی که با ذوق و شوق کتاب می‌خوندم و توی وبلاگی با موضوع کتاب‌خوانی معرفیش می‌کردم. می‌بینی؟ بلاگفا برای من یعنی همه‌ی کارهای دوست‌داشتنی که انجام دادم. برای من یعنی بزرگ شدن...یعنی زندگی.

بلاگفا رو بعد از پنج سال خوندن و نوشتن، با تمام خاطرات خوب و بد، با تمام خنده‌ها و گریه‌ها، نگرانی‌ها و دلشوره‌ها، دوست‌داشتن‌ها، شب‌زنده‌داری‌ها و آگاهی‌ها رها می‌کنم و به خونه‌ی جدید می‌رم.

خونه‌ی جدید من: jaayidigar.wordpress.com

بلاگفا دوست‌های خیلی خیلی خوبی به من معرفی کرد. این بهترین لطفش رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 23:39 توسط افسانه |

زمستان

آرام

(چون سکوت برف)

در انتهای خیابان به انتظارم ایستاده بود.


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 23:59 توسط افسانه |

وقتی دلتنگ می‌شم و همراه تنهایی میرم

داغ دلم تازه می‌شه ، زمزمه‌های خوندنم

وسوسه‌های موندنم ، با تو هم اندازه می‌شه

قد هزار تا پنجره ، تنهایی آواز می‌خونم

دارم با کی حرف می‌زنم ، نمی‌دونم نمی‌دونم...

از وقتی پست قبل رو نوشتم، تمام ذهنم رو به کار گرفتم که خاطرات اون 720 ساعت یادم بیاد. 720 ساعت که می‌گم کمی بیشتر و کمی کمتر، فرقی نمی‌کنه. مثل خواب بود انگار. تقریباً هیچ چیز یادم نمیاد. به جز «بودن». «آمدن» و «رفتن» هم؛ زمان بین این دو...هیچ.

این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره

کاش می‌تونستم بخونم قد هزار تا پنجره

یه خلأ اون وسط هست که با هیچ چیز نمی‌تونم توجیه‌ش کنم. از خیلی‌ها شنیده بودم که وقتی اتفاق ناگواری میفته، تنها کاری که مغز می‌تونه انجام بده تا کمی از شدّت رنج و غصّه کم کنه فراموشی گذشته‌ست. ولی من احتیاج دارم به یادآوری خاطرات اون سی روز. برای خودم حداقل. که مطمئن باشم یه زمان زندگی هم می‌کردم. امّا...هیچ.

حالا که دلتنگی داره ، رفیق تنهاییم می شه

کوچه‌ها نارفیق شدن

حالا که می‌خوام شب و روز به همدیگه دروغ بگن

ساعت‌ها هم دقیق شدن

.

.

.

نوشته‌های اون دوران رو می‌خونم. کمکی نمی‌کنه. فقط یه جمله هست که همون موقع بابا به‌م گفت و حالا بین کلمه‌ها پیداش می‌کنم:

It never rains, but it pours!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 18:48 توسط افسانه |

یک سال گذشت. از شبی که بی‌قرار بودم. از شبی که خالی بودم از همه چیز و پر بودم از شوق دیدار. از شبی که تو را در آغوش گرفتم...

آن آغوش و آن گریه‌ها به خاطر آن شب نبود. گریه‌های یک سال بود که در آغوش تو خالی‌ کردم. آن لحظه احساس بافتنی را که سال قبل، وقت رفتن، به تن داشتی فراموش و سعی کردم بافتنی جدیدت را روی صورتم به خاطر بسپارم. همه چیز عوض می‌شود؛ این احساس هم. از اوّل هم قرار همین بوده که یک نفر باشد که هر سال بیاید و من خالی شَوَم و نو شوم و تمام شوم... تا سیصد و شصت و پنج روز بعد... بیشترش را نمی‌دانم.

تک‌تک آن لحظه‌ها را دوره کردم امروز. تمام آن لحظه‌ها را دوباره داشتم امروز. دوباره حسّ خالی شدن و دوباره حسّ شروع. اینکه احساس کنی تمامِ زندگی‌ات در سی روز آینده خلاصه می‌شود و باید استفاده کنی از این لحظات. اینکه بدانی این سی روز که تمام شود چندین سی روز دیگر تا وقوع مجدّد این حادثه باقی‌ست و ناگهان تمام خوشی و ناباوری لحظه را به فکر رفتن تبدیل کنی؛ با دستان خودت؛ با فکر خودت.

در این لحظه به هیچ چیز جز «تو» فکر نمی‌کنم. مبادا خاطره‌های خوبم را به نحسی سی روز بعد ببازم. از امروز تا هفتصد و بیست ساعت دیگر آزادم و همه خوبی‌ها را مرور خواهم کرد در این ساعت‌ها.

امروز اوّلین سالگرد شور و شوق است. روزی که «بودن» را پرستیدم. امروز از رفتن نمی‌نویسم. شاید سی روز بعد... 
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:56 توسط افسانه |

اوّلین جمله‌ی اینجوریِ انگلیسیِ من!!! :

Second is a second only when you are my minute!


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 22:15 توسط افسانه |

1- از اتوبوس فرودگاه که پیاده شدم و هواپیما رو دیدم تمام امیدم برای زنده موندن به فنا رفت. هواپیمایی کوچک با پرّه‌هایی روی بال‌های کوچک‌تر که فکر کنم اسمش باشه هواپیمای ملخی! با صدای عجیب‌تر از خودش بلند شد و در ارتفاعی یک سوّم ارتفاع معمول پرواز کرد. فکر کنم اگه پروازمون روز انجام می‌شد، می‌تونستیم برای آدم‌های روی زمین دست هم تکون بدیم. به ما گفته بودن فوکر؛ نگفته بودن ATR 79! تجربه‌ی این نوع پرواز رو نداشتم که حالا دارم.

2- ساعت‌ها وقت صرف شد تا نقشه‌ی مرکز تجاری رو با آقای برادر بکشیم و علّت این همه سردرگمی رو بفهمیم. اینکه چند بار از جلوی یه مغازه رد می‌شی و نمی‌فهمی کجای کار رو اشتباه رفتی. البته این هم بماند که بعد از ساعت‌ها راه رفتن، نقشه‌ی بازار رو روی یه دیوار پیدا کردیم!

و این ساختمون مثلثی، عجیب ما رو به خودش مشغول کرده.

3- چند تا «آدم» اینجا دیدم و فهمیدم که چه قدر «آدم» کم دیدم. «آدم» منظورم «آدم» هست البته.

4- خواننده می‌خونه: «...کی اشکاتو پاک می‌کنه شبا که غصه داری...» شام زهر شد.

5- فرودگاه مبداً: بلیت هیچ‌کس ok نشده. لیست رو آوردن و بعد از مدّتی کارت پرواز دادن.

    فرودگاه مقصد: بلیت همه ok شده، به غیر از یه نفر. یک ساعت منتظر بودیم که هماهنگی‌های لازم انجام بشه. یک ساعت معطل شدیم بدون اینکه بدونیم کارمون راه میفته یا نه. توی این پرواز فقط دو نفر این وضعیت رو داشتن. همون موقع که منتظر بودیم و نمی‌دونستیم چه کاری باید انجام بدیم، آقایی با ظاهری خاص اومد و بلیت گرفت . بله... درست خوندید...بلیت... بلیت برای 4 نفر و کارت پرواز... به همین راحتی... به همین توهین ‌آمیزی...

6- هواپیما همون هواپیمای رفت هست. با این تفاوت که هوای شهر طوفانیه و ایشون هم مجبور هستند در ارتفاع پایین پرواز کنند. شما بخونید سقوط Lost. ما فقط سقوط‌شو نداشتیم!

7- مشکلات زیاد داشتیم؛ هتل و بلیت و هواپیما و... ولی همین با هم بودن خیلی خوب بود. شاید «فعلاً» باید دلمون به همین خوش باشه.

پ.ن: 8- رفتم توی یه مغازه که مادری فروشنده بود و پسر هفت هشت ساله‌ش تلویزیون نگاه می‌کرد. گفت مامان! اینا چیه نشون میده؟ مگه امروز یا فردا وفاته؟ مامانه گفت: نه عزیزم، مگه نمی‌بینی دارن دست  می‌زنن؟!!!!!


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 16:1 توسط افسانه |

همیشه «اوّلین نفر» بودن حس خوبی نداره. می‌خوام اینو بگم که بعضی وقت‌ها حاضرم هر کاری بکنم ولی اوّلین نفر نباشم. دقیق‌تر بگم وقتی یه نفر میاد و یه چیزایی برای آدم تعریف می‌کنه و می‌گه تو اوّلین نفر هستی و تا حالا این حرف‌ها رو برای کسی نگفته بودم، یه احساس مسئولیت احمقانه تمام وجودمو می‌گیره و نسبت به اون آدم و هر چیزی که بهش وابسته‌ست احساس مسئولیت می‌کنم. چرا؟ چون به من اعتماد کرده و «اوّلین نفر» برای حرف‌های نگفته‌ش بودم. مطمئناً چند روز بعدش هم فکر اون حرف‌ها ذهنم رو مشغول می‌کنه و تمرکز برای کاری ندارم؛ فکر اینکه چه کاری می‌تونم برای فلانی انجام بدم. شاید به خاطر همینه که خیلی‌ها من رو به عنوان «اوّلین نفر» انتخاب کردن. ولی خب زندگی خود من چی؟

این‌ها رو گفتم که بگم دیشب دوباره «اولّین نفر» بودم. صحبت هم از دلتنگی و کمبود اعتماد به نفس و توقع از دیگران بود.چیزی که خوراک منه برای چند روز درگیری فکری!

_________________________________________________________________

همیشه قبل از مسافرت لیستی تهیه می‌کنم از وسایلی که بهشون احتیاج دارم. سعی می‌کنم هر چیزی که در لحظه «شاید» به دردم بخوره همراه داشته باشم. مثلاً قبل از هر مسافرت، آهنگ‌های آی‌پاد رو زیر و رو می‌کنم و آهنگ‌هایی رو اضافه می‌کنم که شاید یکی دو سالی هم نشنیده باشم. امّا به خودم می‌گم من که احساس‌م رو در آینده و توی یه شهر دیگه نمی‌تونم حدس بزنم. پس بهتره همه‌ی آهنگ‌ها همرام باشن.

هیچ وقت هم تا روز حرکت چیزی توی چمدون نمی‌ذارم. عاشق هیجان لحظه‌های آخرم. اینکه همه‌ش فکر می‌کنی چیزی رو جا گذاشتی و بی‌هدف دنبالش می‌گردی. آرامش خارج شدن از خونه و نشستن توی ماشین( چه برای فرودگاه و چه مسافرت با ماشین) رو هم دوست دارم؛ فقط به مقصد فکر می‌کنی و کارهایی که قراره انجام بدی و دیگه نگران جا گذاشتن چیزی هم نیستی. شاید یکی از دلایل من برای مسافرت همین احساس غیرقابل پیش‌بینی بودنشه.

امیدوارم از اونجا هم بتونم «جایی دیگر» رو بنویسم.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 16:41 توسط افسانه |

متنی نوشته بودم که به دلایل مختلف فقط قسمت آخرش رو اینجا می‌نویسم:

.....دلم یه کافه خواست با یه دوست. بریم اونجا و در مورد کتاب‌هایی که خوندیم حرف بزنیم. در مورد عطر دل‌نشین قهوه و احساس خوب تلخی. در مورد موسیقی حرف بزنیم؛ کلاسیک غربی یا سنتی خودمون. شاید هم Charles Aznavour و Joan Baez. بعد هم شاید رفتیم و توی بارون قدم زدیم و از علاقه‌ی شدیدمون به بارون حرف زدیم.


پ.ن1: بعد از اینکه متن بالا رو تایپ کردم، چند بار خوندمش و هر بار بیشتر از دفعه‌ی قبل کمبود تک‌تک کلمه‌ها رو احساس کردم.

پ.ن2 : سرم شلوغه. جمعه می‌رم مسافرت و این روزها مشغول درس خوندن هستم. ببخشید که نمی‌تونم براتون کامنت بذارم. ولی همه‌ی پست‌ها رو توی گودر می‌خونم و لذّت می‌برم و از تنهایی در میام.


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:23 توسط افسانه |

چی بگم؟ همه چیز اینجا گفته شده؛ همه چیز!

اسمش رو چی می‌شه گذاشت؟ نمی‌دونم...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 15:11 توسط افسانه |

پاتریکا توی فیلم P.S. I love you ، اون دقیقه‌های آخر، به دخترش می‌گه:

If we're all alone, then we're all together in that too!


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:39 توسط افسانه |